“مرد” هست، اما “کم” است!

سینما یکپارچه در حال تشویقند و شگفت زده شده‌اند. کارگردان به این حد از شگفتی قانع نیست. هنوز بر موج، سواری که موجی بزرگ‌تر از راه می‌رسد. این دیگر موج نیست! یک سونامی بی‌مانند است که می‌بَرَد و می‌شوید تمام زخم‌های رسوب کرده در دلت را.

 

در سینمای ایران کم پیش می آید که فیلمی درگیرت کند. وقتی چاره ای نداری جز دل دادن به شوخی های بی مایه و به شدت تمام شدنی که خنده ای بر لبانت می نشاند و… تمام! این است بار سنگین بر دوش سینماگران چندین میلیاردی!

در این میانه شاید گاه گاه کسی پیدا شود که حرفی داشته باشد. نه فقط حرفی که “دردی”. درد یک ملت. غرور لگد مال شده یک تاریخ انسان که به پوزخند گرفته شده. پوزخندی از جنس تهدید، تحریم، اختلاس، فرار، فساد و فرا تر از آن.

دردِ فیلم، به مانند قهوه ایست بدجور تلخ. کارگردان می داند چطور این قهوه ی مثل “زهرِمار” را با شیر و شکرِ “عشق تین ایجری” و تکاپوی “چه شد؟” بیامیزد تا بتوانی بنشینی و ببینی و لذت ببری و مغموم نشوی.

می داند چطور یک قهرمان، یک مرد، می تواند بارقه ی امیدی در دلت روشن کند تا همه ی این جهان پست را بتوانی تاب بیاوری به دلخوشیِ آن یک نفر.

کارگردان می داند، خیلی هم خوب می فهمد چطور میخکوبت کند روی صندلی ات. دو ساعت تمام می نشینی و متوجه گذر زمان نیستی. اصلا دوست داری زمان بایستد و با تو بنشیند به تماشا. دلت نمی خواهد تمام شود این همه شکوه و عظمتی که می شود در قابی بگنجد.

خیلی خوب با داستان همراه می شوی و در وجودت تحسینش می کنی. اگر برایت رگی مانده باشد، بیرون می زند. اگر خونی مانده باشد، می جوشد. اگر چشمی مانده باشد می گرید و اگر صدایی مانده باشد درونت فریاد می زند: “زنده باد مردانگی!”

آنجا که بی اختیار زانو می زنی در برابر کوهی از غیرت، قهرمانِ این جهان پست را می بینی در قاموس مردی شبیه خودت. که دور نیست از تو. آنقدر نزدیک است که می توانی “او” باشی اگر بخواهی. و نخواسته اند و نخواسته ای و از این نخواستن هاست که قرن هاست رنج می بریم و زخم می خوریم.

کم کم که پیش می روی خشم تو هم عمیق و بزرگ می شود. تا آنجا که عاجزانه می خواهی مشتی بکوبی، عطش داری ماشه ای را بچکانی؛ و آن گاه که بجای تو می کوبد و می چکاند، غرق در غرور و لذت می شوی. بی اختیار کف میزنی غافل از اینکه در جمعی چند صد نفره هستی. تمام ملاحظات را فراموش می کنی.

انگار فقط خودت هستی و یک قاب نقره ای که حالا پر شده از همه ی آرزو ها و از همه ی آنچه می خواستی باشد و نبوده. از همه ی آنچه میخواسته ای داشته باشی و نداشته ای. و حالا که می بینی هست، و شده، می خواهی سراسر وجودت غرق در این رویای تلخ و شیرین باشد.

بی اختیار کف می زنی و صدای کف تو محو می شود در صدای تشویق جمعیت. سینما یکپارچه در حال تشویقند و شگفت زده شده اند. کارگردان به این حد از شگفتی قانع نیست. هنوز بر موج، سواری که موجی بزرگ تر از راه می رسد. این دیگر موج نیست! یک سونامی بی مانند است که می بَرَد و می شوید تمام زخم های رسوب کرده در دلت را. و سند قلبت را می زنی به نام عشق، و به نام مردانگی که بالاتر از عشق است!

سالهاست بیتی را زمزمه می کنم و در حسرت زیستن آنم. با “لاتاری” توانستم دو ساعت تمام، این بیت را زندگی کنم:

“ما زنده به آنیم که آرام نگیریم… موجیم که آسودگی ما، عدم ماست. “

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *